ناگهان خدا را ديدم!؟

ناگهان خدا را دیدم11.gif. باور کن! باور کن32.gif!
بهار من! احساس مـﻰکنم که هرگز نخواهی توانست دریابی که من چه مـﻰکشم. من دارم ذوب مـﻰشوم. این یک احساس شاعرانه و خیاﻝپردازانه نیست؛ چون خود مـﻰدانی که ما را با این عوالم کاری نیست. واقعیتی بیرونی است. اما گاه احساس مـﻰکنم که در این ذوب شدن، اوج مـﻰگیرم. بالا مـﻰروم تا «قاب قوسین او ادنی».<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و امشب این احساس را دیدم! باور کن!

دست نوازﺵگرش را بر سرم احساس کردم. خود را در زیر باران بـﻰدریغش یافتم. احساس کاذبی نبود. هوشیار بودم، کاملاً باور کن! او را لمس کردم. بـﻰتاب شده بودم. طاقت نیاوردم. به خاک افتادم، سجده کردم، مـﻰخواستم فریاد بزنم و گریه گریه گریه .... بیش از هر زمان دیگر او را به خود نزدیک احساس کردم: اقرب من حبل الورید ....

نفسم تنگی مـﻰکند، قلبم را دردی عظیم مـﻰفشارد و من همچنان دست او را بر سرم احساس مـﻰکنم، حالت غریبی است.

بهار من! بغض گلویم را مـﻰفشارد ... حالت غریبی است. از خودم تعجب مـﻰکنم. راستی چه شده؟

غوغایی عظیم در درونم برپاست. فکری در من جوانه مـﻰزند، رشد مـﻰکند، بزرگ و بزرﮒتر مـﻰشود و تمامی وجودم را مـﻰگیرد. حس مـﻰکنم که دیگر من نیستم و این مسئله، خود رنج دوبارﻩای است. نمـﻰدانم. باور کن نمـﻰتوانم اسم رویش بگذارم. حالت غریبی است.

این مسئله ماﻩهاست که ذهنم را مشغول کرده است. بسیاری از اوقات، فکر عقب افتادن و جا ماندن از کاروان عظیم هستی، مرا سخت به وحشت مـﻰاندازد. جهنم را احساس مـﻰکنم، در همین دنیا!

اما به هر حال، تنها دﻝخوشـﻰام و اعتقاد راسخم به این کلام خداوندی است که: «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا».

و این همیشه انگیزﻩی زندگـﻰام بوده است، ولی در این قسمت نیز قلـﻪای عظیم، همواره در جلوست که رسیدن به آن، نیاز به تلاش طاقـﺖفرسایی دارد و پیروزی نهایی انسان، در فتح و رسیدن به آن است و آن، «فینا» در این آیه است.

حسن شوریده، در عملیات بیـﺖالمقدس با رمز یا علی بن ابی طالب، و زمانی که تنها 9 روز از بیست و ششمین سال تولدش مـﻰگذشت، به شهادت رسید07.gif؛ زمانی که علی بیست روز بیشتر نداشت. شهید شوریده که در عید غدیر 1358 ازدواج کرده بود، در اوایل سال 1361، به جبهـﻪهای نبرد حق علیه باطل شتافت، و در چهاردهم اردیبهشت 1361 افتخار ديدار مولایش نصيبش گشت و در سیزدهم رجب در بهشت زهرا – سلام الله علیها – دفن شد. وی در آن زمان دانشجوی مهندسی مکانیک در دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود.35.gif

يا علی مولا مددی

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منتظر

سلام.ما هر چه داريم از شهدا داريم

shamim

سلام خوش به حالشووووووووووووووووووووووون چه قبلش چه بعدش خداجون ماهم يه پاره سنگ داريم اسمش دله ..نميخوای يه نيگاش کنی؟؟اللهم عجل لوليک الفرج بفدای مولای غريبمون يامولا لعی ادرکنا بظهورالحجة

علی

عجبا ..... خدايا ما را چه شده؟ اينها هم از همين ديار بودند و از همين خاک٬ ولی چرا اينقدر فاصله؟؟ واقعا خوشا به حالشان که تا اوج «قاب قوسین او ادنی» شتابان رفتند و اينگونه به وصال معشوق خویش رسيدند. ..... شهدا! شما زنده‌ايد و اين مائيم که مرديم٬ نظری کنيد و اين دلهای به خواب فرو رفته ما را نيز بيدار کنيد .... خدايا ما را شرمنده شهدامون نکن!

saba

سلام .خيلی جالب بود .خوشا انان که الله يارشان بی

mojtaba

زيبا بود زيبا بود زيبا بود.

مرصاد

سلام خيلي عالي بود توپ بود چه شهيد باحالي /دستتون درد نكنه /خدا خيرتون بده /راستي نگفتين مخاطب شهيد كي بوده /التماس دعا

نهایت

سلام دوست عزیز خوشا به سعادتش سربلند باشی و سلامت برای ما هم دعا کنيد در پناه الطاف امام عصر باشيد . شهدا وامام شهدا را یاد کنیم گرچه با یک صلوات حق يارت .

fani

گفتم: به کجا ؟ گفت :صدايم کردند. گفتم:فرشته ها چه کردند با تو؟ گفت: روزی خور خان خدا يم کردند.(مکالمه با شهيد)

fani

التما س دعا